تاريكي روسیه آمریکا جادوگر دونالد ترامپ

تاريكي: روسیه آمریکا جادوگر دونالد ترامپ انتخابات ریاست جمهوری اخبار بین الملل

گت بلاگز اخبار حوادث یک روز بعد از خاکسپاری ، ابوالفضل&quot، خانه &quot

اینجا ننه صغری زیاد از همه غصه‌دار هست. مادربزرگ ابوالفضل ١١ ساله که هفته پیش علی جوان هم محله‌ای‌شان نوه‌اش را دزدید و به خانه‌شان برد و به قتل رساند. 

یک روز بعد از خاکسپاری ، ابوالفضل&quot، خانه &quot

خانه "ابوالفضل" یک روز بعد از خاکسپاری

عبارات مهم : تصویر

اینجا ننه صغری زیاد از همه غصه دار هست. مادربزرگ ابوالفضل ١١ ساله که هفته پیش علی جوان هم محله ای ارزش نوه اش را دزدید و به منزل ارزش برد و به قتل رساند.

به گزارش اعتماد ؛ ابوالفضل از بچگی در آغوش ننه صغری بزرگ شد. عصرها که می شد ابوالفضل دست مادربزرگ را می گرفت و با هم به پارک نزدیک منزل می رفتند. روزهای مراسم خوش حالی و مولودی هیات های محل را دور می زدند و شیرینی و شربت می خوردند و به منزل برمی گشتند.

یک روز بعد از خاکسپاری ، ابوالفضل&quot، خانه &quot

عصر روزی که ابوالفضل را گم کردند هم عید غدیر بود و مسجدهای محله پر از شربت و شیرینی. مادربزرگ می گوید: «ساعت ٧ شب بود. دست من را گرفت و با هم رفتیم پارک. عاشق این بود که توی هیات بایستند و مداحی کند. مسجد و حسینیه ها را که دور زدیم. به من گفت تو برو منزل من هم می آیم. رفتم منزل دیدم ساعت ٨ شد و نیامد. به دلم شور افتاد. رفتم مکتب زینب نزدیک منزل مان سراغش را گرفتم گفتند اصلا ابوالفضل امشب اینجا نیامده. آنها هم دلواپس شدند. به پدرش زنگ زدم و با جوان های محل گشتیم تا پیدایش کنیم. ولی نبود. امروز شد فردا و فردا شد بعد فردا. بعدش یک روز از توی گوشی تلفن همراه خواندند که ابوالفضل را کشته اند.»

خانه ابوالفضل در یکی از کوچه های خیابان زربافان هست. گوشه گوشه خیابان پر از حجله هایی است که میانش تصویر ابوالفضل هست. داخل خیابان پر از مغازه های سوپری است که آدم هایش همه از ماجرای قتل پسربچه ١١ ساله ای می گویند که با ٥٠ ضربه چاقو به سر و صورت و بدنش هفته پیش کشته شد.

اینجا ننه صغری زیاد از همه غصه‌دار هست. مادربزرگ ابوالفضل ١١ ساله که هفته پیش علی جوان هم محله‌ای‌شان نوه‌اش را دزدید و به خانه‌شان برد و به قتل رساند. 

بچه های داخل کوچه می دانند که قرار نیست دیگر ابوالفضل را ببینند. هر کدام جهت خودشان تصویری از کشته شدن ابوالفضل دارند که از مادر و پدر یا اهالی محل شنیده اند.

مریم ٨ ساله تا اسم ابوالفضل را می شنود، می گوید: «اینجا هر روز با هم بازی می کردیم. بابام گفت ابوالفضل را چاقو زده اند. ما هر روز می رفتیم پارک با هم بازی می کردیم. هنگامی که گفتند کشته شده است من برایش یک سینی پر از گل و شمع درست کردم و به ننه اش دادم.»

همسایه هایی که دیروز در مراسم تشییع ابوالفضل نبوده اند حالا یکی یکی به منزل اش می آیند و ابراز همدردی می کنند. منزل در طبقه زیرزمین یک آپارتمان سه طبقه در ابتدای کوچه ای بن بست است.

یک روز بعد از خاکسپاری ، ابوالفضل&quot، خانه &quot

عمه های ابوالفضل درکنار مادربزرگ گوشه ای از منزل نشسته اند و در سکوت منتظر مهمان ها هستند. همسایه ها از راه می رسند و همگی با هم دعا می کنند و از خدا جهت ارزش صبر می خواهند.

خانه یک آشپزخانه اپن کوچک و یک اتاق دارد. غیر از تصویر های ابوالفضل که روی اپن آشپزخانه است هیچ تابلویی روی دیوارها نیست. ابوالفضل در این خانه، بزرگ شد. عمه کوچک ابوالفضل که زنی ٣٠ ساله است می گوید: «هنوز یک سالش نشده بود که مادر و پدرش از هم جدا شدند. مادرش به منزل پدری اش رفت ولی ابوالفضل در این منزل ماند. هر هفته هنگامی که دلتنگ مادرش می شد با او تماس می گرفت و پیشش می رفت. دیروز مادرش بعد از سال ها به این منزل آمد و به ماموران آگاهی گفت که منتظر روشن شدن وظیفه قاتل پسرش هست. او قصاص می خواهد.»

اینجا ننه صغری زیاد از همه غصه‌دار هست. مادربزرگ ابوالفضل ١١ ساله که هفته پیش علی جوان هم محله‌ای‌شان نوه‌اش را دزدید و به خانه‌شان برد و به قتل رساند. 

عکس ابوالفضل را روی اپن آشپزخانه میان روبان های مشکی رنگ گذاشته اند و تصویر بزرگی از او را با کت و شلوار و کراوات روی بنر چاپ کرده اند و به دیوار آشپزخانه چسبانده اند. مادربزرگ لاغر و کوچک اندام با موهای سفید تا چشمش به این بنر می افتد اشکش سرازیر می شود.

می گوید: «دوتایی با هم رفته بودیم مشهد. دست من را گرفت و گفت می خواهم ببرمت زیارت. رفتیم عکاسی با هم تصویر بگیریم. کت و شلوار مشکی اش را پوشید و به من گفت ننه برو کنار واستا. حالا که اینقدر خوش ظاهر شدم می خوام یه تصویر تکی بگیرم.»

یک روز بعد از خاکسپاری ، ابوالفضل&quot، خانه &quot

مادربزرگ با دست های استخوانی اشک های صورتش را پاک می کند و می گوید: «من این فرزند را با خون دل بزرگ کردم. حقم نبود این جوری او را ببرند و بکشند و خبرش را برایم بیاورند. اصلا فرزند من گم نمی شد. عصرهای پنجشنبه هر لحظه با هم می رفتیم جمکران. من را می برد دعاهایم را می خواندم، زیارتم را می کردم و برمی گشتیم خانه. یک بار تو صحن جمکران گمش کردم. اسمش را گفتم توی بلندگو بخوانند ولی پیدایش نشد. خدام ها گشتند و او را گوشه صحن پیدا کردند که خوابش برده بود. من می دانستم ابوالفضل گم نشده. قله قاف هم بود می گشت و منزل را پیدا می کرد. با هم رفته بودیم کربلا راه مان را گم کردیم اینقدر از مسافرها آدرس را پرسید تا بالاخره کاروان مان را پیدا کردیم.»

مادربزرگ دیروز مادر علی (قاتل ابوالفضل) را در محل دیده. می گوید: «سرکوچه ایستاده بودم مادرش را دیدم. گفتم تو می دانستی پسرت فرزند من را کشته. گفت نمی دانستم. سرش را انداخت پایین و رفت.»

عمه ناگهان دست هایش را به سینه اش می گذارد و روی زمین آشپزخانه می نشیند. صدای پدر ابوالفضل از بیرون منزل می آید. از پزشکی قانونی آمده. پدر ابوالفضل همین که کفش هایش را بیرون می آورد و وارد منزل می شود بی آنکه به صورت مهمان ها نگاه کند گوشه دیوار زردرنگ و نمور منزل می نشیند و سرش را میان دست هایش می گیرد و آرام شروع می کند به گریه کردن. بغضش شکسته و ناله هایش تمامی ندارد.

آرام تر که می شود می گوید: « دیروز رفتم دادسرا. بازپرس من را با علی و برادرش روبه رو کرد. از علی پرسید شما با این آقا مشکلی داشتی؟ علی گفت این آقا هیچ بدی به من و خانواده ام نکرده. پرسیدم بعد آیا فرزند من را کشتی؟»

علی به بازپرس پرونده گفته هنگامی که فرزند بوده در پارک نزدیک منزل به او تعرض شده. این عقده در او مانده و حالا ابوالفضل را کشته تا کسی به ابوالفضل تعرض نکند.

جواد (پدر ابوالفضل) از هزینه یک میلیونی می گوید که پزشکی قانونی جهت آزمایش دی ان ای از او می خواهد و ندارد. می گوید: «عکسی که از فرزند به من نشان دادند چیزی از صورتش معلوم نبود. من از ماه گرفتگی روی کمرش او را شناختم. چه کسی می داند شاید او ابوالفضل نباشد. شاید یک روزی ابوالفضل برگردد.»

ناگهان یاد ضربه های چاقو روی دست ها و صورت پسرش می افتد. دست به موهای مشکی و پیشانی آفتاب سوخته اش می کشد و می گوید: «زخم های عمیقی که روی دست هایش بود نشان می دهد تا آخرین لحظه نگذاشته او را بکشد. با دست جلوی صورتش را گرفته تا از حمله ها جلوگیری کند»

پدر، اتاق خواب و رختخوابی که شب آخر ابوالفضل روی آن خوابید را تماشا می کند. می گوید: «آخرین باری که ابوالفضل را دیدم همین جا بود. صبح سریع دیرم شده است بود و می خواستم بروم مغازه. دنبال کلیدم می گشتم. گفتم ابوالفضل؛ بابا کلیدم را ندیدی؟ از خواب پرید و آمد توی هال. چشم هایش را مالید و گفت نه بابا، دست من نیست.»

نزدیک عصر هست. از بیرون منزل صدای نوحه می آید. تمام خیابان زربافان را سیاه و سبزپوش کرده اند. شمایل های امام حسین را روی بنرهای بزرگ رنگ چاپ کرده اند و جوان های محل یکی یکی داربست ها را اوج می برند تا این بنرها را برابر شیشه مغازه ها بچسبانند؛ انگار که محله زربافان شبیه به تکیه ای بزرگ شده است باشد.

واژه های کلیدی: تصویر | فرزند | تصویری | خیابان | آشپزخانه | مادربزرگ | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs